تبليغاتX
بغض های قدغن

بغض های قدغن

دلم را خوش کرده ام روزی ، جایی ، در خلوتی از سکوت ، دور از نگاه نامحرمان شاید که دوستم داشته باشی!!!

یگانه خواهر عزیزم غزاله جان ! میلادت را که همراه با زیباترین فصل خداست تبریک می گویم !

خواهر مهربونم هیچ وقت نتونستم کسی رو حتی به ظاهر هم پای نام تو بدونم ! زندگی می گذره ! آرام ، آهسته !

شبی که خواستی برای همیشه از کنار ما بری خیلی گریه گردم ! دقیقا ۵ سال و ۳ ماه پیش ! وسایلتو جمع کردی و رفتی برای شروع یک زندگی جدید ...

حالا هم هر بار میای پیشمون هزاران حرف نا گفته دارم ! حرف زدن باهات خیلی آرومم می کنه ! خیلی ... شاید چون می دونم تنها کسی که نباید ازش بترسم تویی !

بچه که بودم از همه چیز می ترسیدم ! از سوسک ، سگ ، گربه ، جوجه ، کلاغ ، تاریکی ، نیروهایی که نمی دونستم چی هستن و ... دزد .......! فکر می کردم الان یه مردی با یه بارونی بلند میاد و منو می دزده ! می بره تا توی یه خونه براشون کار کنم ! حتی یادمه یه بار توی همون دوران کودکی یه همچین کابوسی هم دیدم ! همیشه محکم به تو و مامان می چسبیدم ! حالا که بزرگتر شدم نه دیگه از سگ می ترسم نه از گربه ! و نه دیگه برام مهمه نیرو های ماوراء طبیعه دست از سرم بر نمی دارند ! نه دیگه مهمه دزده بارونی بلند تنش باشه یا روسری ! حالا دیگه فهمیدم باید از همه ترسید ! چه با بارونی چه بی بارونی .....

غزاله عزیزم ! هنوزم شبها وقتی برق می ره از ترس می لرزم ! همیشه محکم بغلم می کردی و می گفتی جانم من اینجام !

چقدر همه چیز زود می گذره ! آرام ، آهسته .....

چشمهایم

غصه دار مردیست  که واژگانم را

با ناب ترین بوسه می بلعد…

مردی  که سکوتم را

از لا به لای شهوت انگشتانم*

با آرام ترین فشار می رباید ...

مردی  که حوریان سرمست ، 

با هر آوای کلامش

بی تابند و رقصان ...

مردی  که با هر رویا

آرام

پناه می برد

به آغوش کوچک ماه ...

چشمهایم

غصه دار مردیست که

با هر دانه کوچک برف

متولد می شود

و آرام

آهسته

می شود

زیبا .......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * در نسخه اصلی به جای شهوت انگشتانم ، شهوت پستان هایم است ! گاهی انقدر کوته فکر می شیم و فرهنگ رو زیر دندان هامون با تمام وجود می جویم که هیچ گاه اجازه تولد دوباره فروغ رو نداشته باشیم ! به هر حال شاید هیچ گاه شهامت فروغ بودن رو پیدا نکردم .........  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 1:39 توسط غنچه |


نمی دونم این چت کردن با هندی ها چه صیغه ای بود که خودم رو انداختم تو دردسر !!!! کلا ۲ بار رفتم تو روم و با ۲ نفر آشنا شدم یکیشون مسلمون بود هیچی ! اون یکی چون هندو بود و منم کنجکاو درمورد دینش !!! صحبتمون همچنان ادامه داشت  !!!!! می دونی چی شده ؟!!!! طرف تمایل پیدا کرده با من ازدواج کنه !!  اصرار هم داره هر چه زودتر برم هند !!!  ( بیچاره حالش وخیمه ! )اولش می گفت دوستت دارم اگه ایرانی بود بهم بر می خورد ولی چون به خیال خودم اتفاق خاصی قرار نبود بیافته حساسیت نشون ندادم ! ولی من چون کلا گوشم از این حرفها پره خیلی برام اهمیت نداشت یه تنک یو می گفتم و بقیه سوالام رو می پرسیدم ! دیشب می گفت اگه نمیای پس من میام ایران !  بهش گفتم تو هندو هستی ! ( منم به ظاهر مسلمون ! ) من نمی تونم با تو ازدواج کنم ! می خواد مسلمون بشه  ! عکستو براش فرستادم گفتم من تو رو دوست دارم !!! گفت اونم دوستت داره ؟!!! چرا نشد دروغ بگم ! گفتم نه دوستم نداره ! گفت من دوستت دارم پس با من ازدواج کن  انقدر حرفای عاشقانه برام بلغور کرد که دیگه داشتم بالا می آوردم !  با تمام وجود آرزو کردم کاش تو به جای اون بودی تا از این کلمات لذت می بردم !

همه اینا فقط تقصیر توئه !! اگه دوستم داشتی اینجوری نمی شد !! تازه این پسره ۲۶ سالشه از تو جوونتره ! تاجر هم هست ! انقدر ازت حرصم گرفته که دلم می خواد با همین انگشتام خفت کنم ! با هر خواستگار جدید تا ۲ روز گریه می کردم ! می فهمی ؟ برات که مهم نیست می دونم ! فقط خواستگار هندی نداشتم که اونم خدا نصیب کرد ! هندی ها رو دوست داشتم چون تو هم شبیه هندی ها هستی ! خیلی ها می گن !!

با اینکه از شریعتی خوشم نمیاد ولی مجبورم این حرفشو زیر سیبیلی رد کنم !!!

دنیا را بد ساخته اند...! کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری. اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد.......... به این  رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید !

چی بگم ؟ دوستت دارم لعنتی می تونی اینو بفهمی ؟!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:22 توسط غنچه