تبليغاتX
بغض های قدغن

بغض های قدغن

دلم را خوش کرده ام روزی ، جایی ، در خلوتی از سکوت ، دور از نگاه نامحرمان شاید که دوستم داشته باشی!!!

سخته ته ته ماجرا ها بدونی بازنده تویی ! سخته بفهمی اونی که بهش می گفتی دوست چیزی جز یه آشغال نبوده !

کسی که تو تمام مدت دانشگاه باهاش هم کلاس بودی ! دوستش داشتی ! خیلی چیزا رو مدیونته ! یک ترم تمام به جاش کار آوردی دانشگاه ! باعث شدی ۶ واحد رو پاس کنه ! حالا در نظرش فقط یه احمقی که می شه ازش کولی گرفت ........

متاسفم ! برای صداقتم یا حماقتم !!!! چرا باید به خاطر تو انقدر ساده باشم ؟ چون صداقت رو دوست داری ؟ شاید افراط کردم ! کاش همه چیز تموم می شد ! می شه یک شب بذاری آروم بخوابم ؟ می شه بذاری به زندگیم برسم ؟ می شه اجازه بدی فراموشت کنم ؟ دیگه نمی شه مثل قبل بود ! حالا انقدر خواهان داری که ذره ایت به من نمی رسه ! پس بذار راحت باشم ! کاش از عذاب خدا نمی ترسیدم وگرنه کاری می کردم که بگی آخیش بالاخره رفت !

بوسه بارانت کنم ، بوسه ای از جنس تب

برو ای زیبای من ، بـرو ای زیبـــای شب

حرفم رو پس می گیرم ! من تنهام ! اگر به خدا هم شک نکردم هیچ دوستی جز خدا ندارم ....

تا پست بعدی کامنت نذارید لطفا !

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:40 توسط غنچه


یکی از نثر هام رو دکلمه کردم ! کاش می شنیدی ...

با موبایل گرفتم دیدم بد نشد گذاشتمش تو وبلاگ هر کس خواست دانود کنه ! ( کیفیتش پائینه ! )

برای گوش کردن دکلمه این نرم افزار رو دانلود کنید ! QuickTimePlayer

دکلمه

به درخواست مریم عزیز متن دکلمه رو هم می ذارم !

در انتهای به هم پیوستن قطره های اشکم تصویرت را به نمایش گذاشته ام تا بدانی زیباییت را مبحوس کرده ام در فانوس خاموش چشمانم !

صدایت شبی بنیاد نحیفم را لرزاند و تو همچون ره گم کرده ای تنها آغوش قلبم را یافتی تا مامنی شود بر تنهاییت !

آن روزها به انتظار می نشستم تا شاید قاصدکی پیامی از تو را بر دوش کشد !

اکنون تقویم آن شب طلایی ششمین سالگرد خود را به نمایش گذاشت تا یاد آوری باشد بر اندوه شش ساله ام !

از دریچه چشمان اشک آلودم نظاره ات می کنم ! تو هر روز زیبا تر و جذاب تر می شوی و من بیشتر گم می شوم در پیچ و تاب جاده های غم !

دیر زمانیست زیبا دیگر قاصدکی از کنار آشیانه ام پرواز نمی کند و من نیز هنوز چشم انتظار دوخته ام به رهت !

نازنین کاش تنها می توانستم اندکی از راز ستاره چشمانت بخوانم دوستم داری !

دلم را خوش کرده ام روزی ، جایی ، در خلوتی از سکوت شاید که دوستم داشته باشی ....  

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:44 توسط غنچه


تعدادی از دوستان برام ایمیل زدند و درباره تلخون پرسیدند ! پاسخ دادم ولی گفتم بد نباشه اینجا هم یه توضیحی بدم !

تلخون نام یکی از شخصیت های افسانه ای آذربایجان است که صمد بهرنگی در سالها پیش کتابی در این مورد تالیف کرده که من بعید می دونم در حال حاضر این کتاب موجود باشه ! البته شاید هم هنوز باشه من هیچ وقت دنبالش نبودم ! خودم هم این کتاب رو به صورت ارثی دارم !

تلخون شخصیتیست که من واقعا آرزو داشتم اینچنین باشم ! اولین بار در ۱۳ سالگی این کتاب رو خواندم و هنوز هم از چنین شخصیتی لذت می برم !

قسمت اول کتاب رو که درباره شخصیت تلخون صحبت می کنه اینجا قرار می دم ...

 

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟
                                               م. اميد
  

تلخون به هيچ يك از دختران مرد تاجر نرفته بود. ماه فرنگ، ماه سلطان، ماه خورشيد، ماه بيگم، ماه ملوك و ماه لقا، شش دختر ديگر مرد تاجر، هر يك ادا و اطوارهائي داشت، تقاضاهائي داشت. وقتي مي شد كه به سر و صداي آنها پسران همسايه به در و كوچه مي ريختند. صداي خنده ي شاد و هوسناك دختران تاجر ورد زبانها بود. خوش خوراكي و خوش پوشي آنها را همه كس مي گفت. بدن گوشتالو و شهوانيشان، آب در دهن جوانان محل مي انداخت. براي خاطر يك رشته منجوق الوان يك هفته هرهر مي خنديدند، يا توي آفتاب مي لميدند و منجوقهايشان را تماشا مي كردند. گاه مي شد كه همان سر سفره ي غذا بيفتند و بخوابند. مرد تاجر براي هر يك از دخترانش شوهري نيز دست و پا كرده بود كه حسابي تنه لشي كنند و گوشت روي گوشت بيندازند. شوهران در خانه ي زنان خود زندگي مي كردند و آنها هم حسابي خوش بودند. روزانه يكي دو ساعت بيشتر كار نمي كردند. آن هم چه كاري؟ سر زدن به حجره ي مرد تاجر و تنظيم دفترهاي او. بعد به خانه برمي گشتند و با زنان تنه لش و خوشگذرانشان تمام روز را به خنده و هر و كر مي گذراندند.
تلخون در اين ميان براي خودش مي گشت. گوئي اين همه را نمي بيند يا مي بيند و اعتنائي نمي كند. گوشتالو نبود، اما زيبائي نمكيني داشت. ته تغاري بود. مرد تاجر نتوانسته بود او را به شوهر بدهد. مثل خواهرهايش لباسهاي جور واجور نمي پوشيد. دامن پيراهنش بيشتر وقتها كيس مي شد، و همين جوري هم مي گشت. خواهرهايش به كيسهاي لباسش نگاه مي كردند و در شگفت مي شدند كه چطور رويش مي شود با آن سر و بر بگردد. پدرش هيچ وقت به ياد نداشت كه تلخون از او چيزي بخواهد. هر چه پدرش مي خريد يا قبول مي كرد، قبول داشت. نه اعتراضي، نه تشكري، گوئي به هيچ چيز اهميت نمي دهد. نه جائي مي رفت، نه با كسي حرفي مي زد. اگر چيزي از او مي پرسيدند جواب هاي كوتاه كوتاه مي داد. خرمن خرمن گيسوي شبق رنگ روي شانه ها و پشتش موج مي زد. راه كه مي رفت به پريان راه گم كرده ي افسانه ها مي مانست. فحش مي دادند يا تعريفش مي كردند، مسخره اش مي كردند يا احترامش، به حال او بي تفاوت بود. گوئي خود را از سرزمين ديگري مي داند، يا چشم به راه چيزي است كه بالاتر از اين چند و چون هاست .

داستانی بسیار زیباست که هنوز هم از خواندنش سیر نشدم !!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:36 توسط غنچه |


مرگ قیصر امین پور منو به یاد روزی انداخت که متواضع و با دقت به شعرم نگاه می کرد !

کمکم کرد بی آنکه لحظه ای آگاه باشم کسی که کنارم نشسته قیصر امین پور معروفه !!!!

تنها دیدارمان دریچه ای تازه برایم بود !

بغض کردم ! بغضی قدغن ! نفر بعدی کیه ؟

کاش روزی که می رم نامی جاودان داشته باشم !

همیشه همینگونست آخر هر طلوع غروبیست که هق هق چشمانت را زیر تنپوش اشک فریاد می کشد !

آدم خوبی بود ! خدایش بیامزرد هر آنچه لغزش داشته است ............................

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:52 توسط غنچه


حکایت ما چه حکایتیست زیبا که شاید تند باد حقیقت ذره ذره وجودت را از لا به لای انگشتانم به یغما می برند !

حکایت ما حکایت همان جنون است که به سرپنجه هر مضراب ناله سر می دهد و سوار بر- به به - سوخته دلان با تکان هر سر به این سو و آن سو پر می کشد !

حکایت ما حکایت همان سنگ است و همان نهر ! که به سر سختی عشق مامنی بر دل سنگ می یابد !

حکایت ما حکایت همان تلخون است که به سر خنده هر آه می خندد و می گرید !

حکایت ما حکایت همان ...

دیر زمانیست که نانوا هم جوش شیرین می زند !

چه بگویم زیبا ! بیچاره فرهاد .............

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:58 توسط غنچه |