تبليغاتX
بغض های قدغن

بغض های قدغن

دلم را خوش کرده ام روزی ، جایی ، در خلوتی از سکوت ، دور از نگاه نامحرمان شاید که دوستم داشته باشی!!!

یه سری از نقاشی هامو گذاشتم البته خواستم بهانه ای باشند برای به نمایش در آمدن یکی از این نقاشی ها !!

اجرای تکنیک با مداد رنگی زمستان ۸۱

منظره ای ذهنی بر اساس آهنگ بی کلام خداحافظی با تکنیک پاستل زمستان ۸۲ ( برای سریعتر لود شدن عکس ها حجمشون رو پایین آوردم کمی کیفیت کار ها پایین آمد ! )

 سیاه مشق با مضمون از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ... زمستان ۸۴

دو کار کوبیسم با رنگ و روغن نقاشی اول تابستان ۸۲ و نقاشی دوم زمستان ۸۲ ( رنگها بر اثر فلاش کمی متفاوت شده ! )

مجسمه عدالت برای دفتر وکالت خواهرم تکنیک سیاه قلم با اجرای کنته و محو کن زمستان ۸۲

مادر من تکنیک کنته و ذغال که در جشنواره هنر های جوان مقام سوم رو بدست آورد زمستان ۸۲

 پرتره .... تکنیک کنته و محو کن زمستان ۸۴

 

مجسمه موسی اثر میکل آنژ که تنها سرش رو به تصویر کشیدم تکنیک کنته نمایشگاه گروهی با جمعی از دوستان هنرستانی فرهنگسرای ارسباران زمستان ۸۱

چند کار جدیدهم دارم مربوط به تابستان ۸۶ متاسفانه هنوز فرصت نکردم عکس بیندازم ! پاستل و اسکراچ بورد !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:27 توسط غنچه |


چه شبست یارب امشب ، که زپس سحر ندارد

من و باز این دعــــاها ، که یکی اثـــر نـــدارد

غلطست اینکه گوینـد ، که به دل رهست دل را

دل من ز غصه خون شــد ، دل او خبـر ندارد !

باز هم شبست و من هراسان تر از همیشه برایت قلم می زنم ! جوهر قلم به گریه افتاده ! دیگر توان وصف تو را ندارد ! واژه به سجده افتاده و من درماندگی ام را برایت فریاد می کشم! چشمانم را می بندم ، اشکهایم همچون اسیران رها شده از بند بی محابا سرازیر می شوند ، می خواهم برگردم به گذشته باید مرور کنم راز این دلدادگی چه بوده !

هفتم خرداد سال 1380 است ... ساغر ( خانم برادرم ) سرحال و شاداب فریاد می زند " غنچه امروز کلاس دف دارم میای ؟ " زبان می چرخد و آری را جاری می کند ! وارد کلاس می شوم آقای عندلیبی با دیدن من لبخند می زند ، مثل همیشه خندان و خوش برخورد است " چه عجب از اینورا ؟" با خنده پاسخ می دهم ، کمی سر به سرم می گذارد ... می خندم ، نواری از کیفش بیرون می آید و در ضبط جای می گیرد " بچه ها ریتم این اهنگ رو در بیارید " این را آقای عندلیبی می گوید و سکوت می کند ، آهنگ در فضای کلاس پخش می شود ، من می خندم ، شاگردان گوش می دهند ، یکی شروع می کند به نواختن ، خواننده می خواند ، طوفان می شود ، در دلم غوغا می شود ، خدایا این چه بود ؟ دلشورست ؟ شایدم دلپیچه ! نه به هیچ کدام نمی ماند ! رنگ به صورت ندارم ، آشکارا می لرزم ، آقای عندلیبی نگاهم می کند " چی شد ؟ نَمیری خونت بیافته گردنمون ! " به زور لبخند می زنم " فکر کنم کمی فشارم افتاد پایین ! " آقای عندلیبی آب نبات کوچکی به دستم می دهد با صدایی که از ته چاه می آید می پرسم " این ... این که می خونه کیه ؟ " آقای عندلیبی لبخند معنی داری می زند و پاسخ می دهد ......... نامی پا به زندگی ام می گذارد ! خدایا این کیست ؟ کسی نمی شناسدش ، کاستی ندارد ، هیچ ندارد ! می خواهم ببینمش ! می خواهم بدانم کیست ! تصورش می کنم " مردی حدودا 42 یا 43 ساله و من 15 ساله ! قد بلند ، لاغر ، باریش و سیبیل ...پس زیبا نیست ! اما شده زیبای زندگی من !!! ای کاش مجرد بود یا اگه زن داره از زنش جدا بشه یا اصلا زنش بمیره ! " خنده ام می گیرد چه آرزو های ابلهانه ای !! ماه رمضان می شود تلویزیون سریال پخش می کند ... تیتراژش گوشم را نوازش می دهد ، خواننده می خواند ، طوفان می شود ، باز در دلم غوغا می شود خودش است ، بغض می کنم ، این زیباترین افطاری بود که داشتم ... عید فطر می شود از جلوی تلویزیون تکان نمی خورم ، جشن گرفته اند ، دعوتش کرده اند ، می آید ، می میرم ! می خندد ، دیوانه می شوم ! تشویقش می کنند ، اشک می ریزم ! می ایستد ... محجوب و خجالتی ! چقدر زیباست ! شلوار مشکی و پیراهن زرشکی به تن دارد ، لاغر که نیست هیچ تپل هم هست !! نه ریش دارد نه سیبیل !!! اولین کاستش به بازار می آید با ذوق می خرم بیوگرافی اش را می خوانم " متولد دی 1351 " حساب می کنم 29 ساله لبخند می زنم ! اولین مصاحبه را می خوانم مجرد است ذوق زده می شوم  ! ماه رمضان ها را دوست دارم ! تیتراژهایش را دوست دارم ! کسی توجه نمی کند ... کسی نامش را نمی برد ... دیگر کاست نمی دهد ... تابستان سال 1383 می شود سه ماه تمام همراه با تیتراژ نشانش می دهند ! معروف می شود ، می شکنم ، بالا می رود ، خرد می شوم ، اوج گرفتنش را می بینم ، اشک می ریزم  ، هر دو هفته به دو هفته مصاحبه می کند ، عاشقان سر بلند می کنند ، قربان صدقه اش می روند و برایش نامه فدایت شوم می نویسند !  میان این همه عاشق گم می شوم ! خدایا اینها دیگر از کجا پیدایشان شد ! تلاش می کنم از نزدیک ببینمش عکسش را با کنته می کشم  16 بهمن سال 1384 ، ششم محرم من دیگر حال خود را نمی فهمم با ساغر به دیدنش می روم برایش دسته گل می گیرم 5 شاخه گل رز زرد با دو شاخه زنبق بنفش ! هارمونی رنگها را رعایت می کنم می خواهم خوشش بیاید ! وارد اتاقش می شوم تلفن صحبت می کند به احتراممان می ایستد ! زیر پایم هیچ چیز نیست ! با دست اشاره می کند بنشینیم ... روی مبل می نشینم ! تلفنش تمام می شود با لبخند نگاهم می کند ، زیر سنگینی نگاهش نفسم بند می آید ! ساغر صحبت را شروع می کند ، گپ می زنیم ! نقاشی را می بیند می خندد ، الکی ایراد می گیرد ، به رویش نمی آورم ، منم می خندم ! یک ساعت می شود باید برویم ، خدایا این ثانیه ها چه می کنند ؟ مگر دنبالشان کرده بودند که انقدر زود گذشتند !!! تمام می شود و من فراموش می شوم به همین سادگی ! راه دیگری میابم ! می خواهم ترانه سرا بشوم ... تالار اندیشه حوزه هنری می شود پاتوقم ! استاد معلم آنجا ترانه ها را نقد می کند ... گاهی با استاد کار دارد و می بینمش ، دلم نمی خواهد مرا ببیند ! شاید هم می فهمد ! می خندد ! مثل بچه ها قایم باشک بازی می کنم ... دیگر نمی بینمش ! سراغش را غیر مستقیم از استاد معلم می گیرم ، نه ! با هم دعوایشان شده ! قسم خورده اند که دیگر با هم کار نکنند ! دیگر تالار حوزه هنری هم برایم جذابیتی ندارد ! عاشقان هنوز قربان صدقه اش می روند ، بهش می گویند قطاب من ! نون خامه ای !! چندشم می شود ... از همه شان متنفرم ! دلم می خواهد سر به تن هیچ کدامشان نباشد ... آنها با هم گرمند ، محفلی ساخته اند و با هم خوشند ! دوستشان ندارم  ، در هیچ محفلی شرکت نمی کنم ! نظر نمی دهم ! گوشه ای آرام نسشته ام دلتنگی هایم را می جَوم !! همه شان مرا می شناسند ! می دانم که وبلاگم را می خوانند ! چشمانم را می گشایم صورتم خیس خیس است ... دیر زمانیست که دیگر به قربان صدقه های عاشقان عادت کرده ام ! عادت کرده ام که گاهی آنها هم از نوشته های من چندششان می شود !مدتهاست دیگر آرام شده ام ، مدتهاست دیگر حوزه هنری را هم از یاد برده ام ... خواننده ثابت نوشته هایم باران آرامم می کند ! دوستش دارم ! دلم نمی خواهد روزی برسد که دیگر برایم کامنت نگذارد ! همیشه می فهمد تو برایم چه هستی !!!!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:5 توسط غنچه |


پدرم عطر گل ياس بقا بود
پدرم ساحل زيباي لقا بود
پدرم جلوه ايمان و رضا بود

پدرم در همه حال کارگشا بود

پدرم حاکم پيمان و وفا بود

پدرم برسرما مرغ هما بود
پدرم نقش همه خاطره ها بود
پدرم چشمه جوشان عطا بود

فلک در یاد می مانی، بدان تاوان این را از تو می گیرم

فلک داغ دلم کردی، بدان داغت کنم یکشب

پدر رفتی به آرامی خدا پشت و پناهت باد

علی شیر خدا در روز محشر میزبانت باد

پدر، جانم، عزیزم، مهربان بابا، چرا رفتی؟ چه پیش آمد که ناگه مهر ببریدی؟

پدر، ای کاش می ماندی

هنوز این واژه را قلبم نمی فهمد_ دگر بابا نمی آید

دگر بابا نمی آید که دستم را به دستانش گره سازم

دگر بابا نمی آید

ولی ای کاش می آمد

ولی ای کاش یک لحظه، فقط یک لحظه یک لحظه

به دنیای غریب و بی کسی هایم سری می زد

عجب دردی دلم دارد، دلم امشب دگر در سینه میمیرد

دلم غمگین غمگین است، غمم سنگین و سنگین است

ندارم طاقتی دیگر

که اشک و ناله مادر، دل بشکسته و زار برادرصورت غمگین خواهر را ببینم

***

صدا را بغض میگیرد

نفس بالا نمی آید

فقط این مانده در ذهنم

فلک در یاد می مانی، بدان تاوان این را از تو میگیرم

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 14:28 توسط غنچه |