|
دلم را خوش کرده ام روزی ، جایی ، در خلوتی از سکوت ، دور از نگاه نامحرمان شاید که دوستم داشته باشی!!! |
برای نغمه مهربونم که تنها دوستیه که در این دنیا دارم ![]()


هدایای نغمه + ۲۱ شاخه گل رز به مناسبت ۲۱ سالگیم !( چون عکسها با موبایل هستند کیفیت مطلوبی ندارند )

اینم من و نغمه بعد از یکروز خسته کننده دانشگاه ( بهم ریخته و خسته
) سمت راست منم و چپ نغمه مهربونم !

اینم خودمم ![]()
![]()
نغمه مهربونم دوستت دارم هوارتا ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:13 توسط غنچه
لحظه هایم بی تو چه احمقانه می گذرد بهار ۲۱ سالگی هم با چهره ای تمسخر آمیز برایم شکلک در می آورد !
۱۵ بهار را تقدیم زندگی کردم و ۶ بهار را تقدیم تو ... می دانم که امشب باید ابلهانه لبخند زنم و سِیلی از تبریک را پاسخ گویم ... زیبا ! نبودنت دیوانه ام می کند و دیدنت عاجز !!! شش سال این دستان خاموش به یادت قلم زد و این چشمان همیشه هراسان با قطره های کوچک اشک برایت آذین بستند ... و چشمانت تنها سکوت کردند ! سکوت ... زیبا ! دیوانه وار بر شانه هایت بوسه می کارم تا رخصتی دهی برای ورودم به آغوشت !!! و آغوشت اندک جایی برای زیستن ، اندک جایی برای مردن ! مثل ترانه در وجودت حل می شوم ! گم می شوم مثل آخرین صدای ریزش باران و آغوشت آخرین بستر اشکهایم ! زیبا ! امشب نیز در حباب رویاهایم تبریک میلادم را جایگزین سکوت لبهایت خواهم کرد ! * زیر آسمون آبی ، می شینم با چشم نمناک می خونم از تو ترانه ، بی تو من با سینه ی چاک همسفر با من و شبها ، چشمای پر شور و شادت نمی ره از دل تنگم ، لحظه شیرین یادت رفتنت بارون گریه ، تو دلم نشونده از تو رنگ سبز یک صدا هم ، واسه من نمونده از تو دل ابر نم نم بارون ، صدای چک چک ناودون بوی عطر گل دستات ، می پیچه تو ذهن گلدون دل من خوشه به ابرا ، دور بشن از غم سرما شایدم که تو بیایی ، خط کشم رو تن فردا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * اولین ترانه ای که مورد قبول استاد عبدالهی واقع شد و به پیشنهاد خودشون در وبلاگ قرار دادم !
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:5 توسط غنچه |
و شش سال گذشت ...
شاید شش قرن ...
تولد دیوانگی ام را باز باید بی تو جشن بگیرم !!!

هیچ گاه نخواستم برای حرفهایم عنوانی بر گزینم همانگونه که هیچ پستی از وبلاگم عنوانی را به یدک نکشید ... تو را تنها عنوان نا گفته هایم دانستم !
می دانم که باید نداشتنت را در عمق سلول های نفسم با سوزن کوچک اشک وصله زنم ...
باید انگار میدانستم همین روزها مینویسم... دیوانه تر از آنم که ببویمت ! ببوسمت !
کوه هم که باشی آنقدر عظیم است که خردت میکند... تکه تکه قله ات را گاز میزند عین شیرینی گردویی ...عین نبات حل میشوی و نه انگار که اصلا روزی بودی ...روی این سریر بی تاج و بی نشان از بانویی ، فقط نامش را به یدک میکشیدی و بس.
شازده ! رفتن و دیدار ما نه به این سال و سی سال ، که وعده ما به همان مبل راحتی همان ششم محرم محله آرام و همان سکوت نفس در یک ساعت !!!.... من که آوازه ام به فراموشی !...که یادم نیست سحر و نماز و دعای خلوت و ذکر و یارب زدن و غوطه خوردن و خالص شدن و خلسه رفتن... من که یادم نیست!
ما که صورتمان بی وضو خیس است و تسبیحمان همان ذکر نامت چه با نقطه چه بی نقطه.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 23:36 توسط غنچه |