|
دلم را خوش کرده ام روزی ، جایی ، در خلوتی از سکوت ، دور از نگاه نامحرمان شاید که دوستم داشته باشی!!! |
نمی خواستم آپ کنم ولی به خاطر بهاره عزیز ... دیشب عمو جان بعد از اینکه از خونه ما رفت سر خیابون حالش بد شد هنوز صدای آخر تو گوشم زنگ می زنه وقتی گوشیو برداشتم تنها این صدا تو گوشم پیچید "عمو دارم می میرم دارم میرم و صدای ممتد بوق ..." بابای عزیزم اینطور که شنیدم دیشب دنبال عمو اومده بودی می گن عمو فریاد می زد حاج حسین دارم میام حاج حسین اومدم ... تقدیر چنین بود که باز به زندگی ادامه بده دیشب سر درد بدی داشتم دیگه حالم داشت از زندگی بهم می خورد سال ۸۳ بیماریه شما ،سال ۸۴ فوت عمو حسن ، ۳ ماه بعد از آن فوت شما ،سال ۸۵ سوختن دست و صورت برادرم که خوشبختانه به خیر گذشت ، چند وقت پیش احتمال سرطان خواهرم که خدارو شکر جواب منفی بود و حالا عمو ... گاه آدما چه کوته فکر می شن چقدر دلشون می خواست عمو بمیره تا همه جا پر کنن حتما ما بلایی سرش آوردیم !!!اما کی می دونه من و عروس نازنینت ساغر به عنوان پذیرایی با ذوق کیک پختیم ، تزئین کردیم و عمو از ترس قندش لب نزد ... کاش به قول بهاره عزیز (بهاره مکرم ) از جنس ترانه هامون بودیم ...کاش جدا از تمام دشمنیهامون فقط لحظه ای فکر می کردیم همه ما انسانیم و کاش یادمان نمی رفت روزی در کتاب های فارسی بلند می خوندیم بنی آدم اعضای یگدیگرند ... تا حالا چشم بر چند دست نیازمند بستیم ؟ بابا چقدر دلم برات تنگ شده ، یادمه دست به یکی می کردیم و سر به سر مامان می ذاشتیم !!! چرا ۲۰ سال خاطره برام انقدر کوتاهه ؟ و حالا کجایی که ببینی چه بی پناه شدم ... من دختر حاج حسین بودم کی جرات داشت به ته تغاری حاج حسین بگه بالا چشمت ابروست ؟! وقتی فوت کردی غزل ۶ ساله چه معصومانه با نگاهی بغض کرده به عکس پدربزرگش خیره شده بود ... سوم تموم شده بود که من خونه دوستش دنبالش رفتم وقتی برگشتیم و وارد پاگرد شدیم اعلامیه رو بر دیوار دید آروم پرسید باباجون کجاست ؟ بغض کرده بودم گفتم پیش خدا ... بغض کرد گفت یعنی مرده ؟ گفتم آره ... باباجون مرده .. باباجون رفت .. باباجون از این درد لعنتی راحت شد .. باباجون ..... هنوز هر روز ظهر چه ابلهانه چشم به در می دوزم تا قامت چهارشانه ات بر قاب در نمایان بشه و چه مضحک گوشهامو تیز می کنم تا باز بشنوم دختر بابا کجاست ؟ و من باز با این سنم احساس کنم هنوز همون دختر کوچولو هستم و خودمو برات لوس کنم ... * کاش به جای کامنت های احمقانه کمی فکر می کردیم این نویسنده عاشق پیشه ، بزرگ شده و حالا دیگه فقط دغدغش عشق نیست ....

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:53 توسط غنچه |
بر تپش هایت بوسه می زنم تا قلبت بداند گر بیارامد ، نفس هایم سکوت خواهند کرد ...
دلتنگم ، دلتنگ نگاهت ، دلتنگ نفسهایت ، دلتنگ ... گرچه در فلسفه نا محدودت تمام داشته های من برابر با نداشتن است ولی من با همین نوشته های بغض کرده می توانم در تکه ای از آسمان دل خون وجودم دانه های سرخ اشک بکارم . باز هم شب است و من بی قرار از دوری لطافت دستانت که همچو خورشیدی در پس ابرهای سیاه زمستانی گرمی زندگی ام را با خود به یغما برده است . تپش های مکرر قلبم نشانگر قدمهای صادقانه ام در جاده بلند زندگیست آیا می شنوی صدای پاهایم را که فقط به اشتیاق وجود نازنین تو گام بر میدارند؟ در مقابل لبهای به هم دوخته و نگاه پرسشگر تو سکوت می کنم ولی نازنینم حالم را جویا باش گر دانستی اشکی همچو شبنمی سر خورده بر لب برگ از دوری دستانت چکید نسیمی بر مشامم بفرست که بوی تو را با خود داشته باشد . نمی دانم آیا وسعت تمنایم را درک می کنی؟ می ترسم ، می ترسم وقتی در آغوشم گیری و بگویی دوستم داری دنیا تمام شود !!!! گریه امون من بده بغض ترانه های من ، شکسته شد کنج قفس گریه امون من بده ، با هر اشاره هر نفس صدای اشک آسمون ، جادوی چشم ساحره گریه امون من بده ، به حرمت یه خاطره به زخم دل نمک نپاش ، مرهم گریه هام کجاست ؟ گریه امون من بده ، راه دلم به ناکجاست نفرین به جغد شوم شک ، نفرین به مرگ آرزو گریه امون من بده ، نمونده حتی آبرو سه تار و ضربه های نت ، نوای ضرب آخرم گریه امون من بده ، هنوز نگشته باورم * گفتم بد نباشه برای پست جدید عکسهایی از خودم رو بذارم عکسهایی که واقعا دوستشون دارم

![]()
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:36 توسط غنچه |