تبليغاتX
بغض های قدغن

بغض های قدغن

دلم را خوش کرده ام روزی ، جایی ، در خلوتی از سکوت ، دور از نگاه نامحرمان شاید که دوستم داشته باشی!!!

" یکی از همین روزها احساس را از بین خواهم برد !!! "

داشتم با عجله به طرف فرهنگسرای اندیشه می رفتم که یه دختر کوچولو با یه بسته فال اومد طرفم " خانم یه فال نمی خرین؟ ..." بی توجه گفتم نه عزیز ... " خانم یه پول بده ساندویچ بخرم توروخدا خیلی گشنمه هیچی نخوردم " یه لحظه به چشماش نگاه کردم تو عمق چشماش نه التماس بود نه صداقت و نه ... انگارمنتظر بود ببینه تیری که برای برانگیخته شدن احساسم پرتاب کرده به هدف می خوره یا نه ؟ دست کردم توی کیفم و یه اسکناس درآوردم بهش دادم بی هیچ احساسی اسکناس رو گرفت در حالی که هر دوی ما خوب می دونستیم این اسکناس هیچ وقت برای خرید ساندویچ خرج نخواهد شد و می دونستم دخترک با خودش خواهد گفت " این بچه پولدار چه ابلهانه حرفم رو باور کرد !!! "

کمی جلوتر رفتم دو پسر که نظاره گر ما بودند به متلک بهم گفتن " خانم شما خیلی سخاوتمندیا دست مارو هم بگیر !!!!! "

راهنمایی که بودم همیشه دلم برای فقرا ، بچه های خیابانی ، مریض ها و ... می سوخت ولی بعد یاد گرفتم باید بی توجه بود درست مثل یه تکه سنگ ...

نیلوفر ، نیلوفر لوح سپید

هر کسی رو گونه هات نقشی کشید

یکی به روت نت می نوشت

یکی دیگه خط می کشید

و حالا متاسفم برای خودم ، برای تو ، برای دو پسر تماشاچی ، برای دخترک ، برای این ... بهتره اسمش رو نیارم چرا که در غیر اینصورت به جرم سیاسی زبانم رو از حلقومم بیرون خواهند کشید !!!

سکوت فاجعست اما باز سکوت خواهم کرد تا گاهی بتونم اینجا بنویسم چه ابلهانه باید حرفای دخترک خیابانی رو باور کنم !!! 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 0:55 توسط غنچه |


 

بغض هایت را دیوانه وار سر می کشم تا همیشه باشی آرام ، سبز ، بهاری ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 20:30 توسط غنچه


بعد از یه جنجال خسته کننده باید بنویسم هر آنچه که در دل دارم مثل ابر که بی توجه به اعتراض های زمینیان فریاد می کشه و گریه می کنه !

منم به اعتراض های افراد دیوانه ای در پس علامت و حروف توجهی نشان نخواهم داد افرادی که می دونم از چی می سوزند هیچ کدام پشیزی ارزش نخواهند داشت باران رحمت همچنان به روم می باره خوشحالم خیلی خوشحال ! پروردگارا ممنونم یا ابراهیم (ع) ممنونم ... مدتی بود از نظرات پر محبت بعضی دوستان انرژی گرفته بودم ولی ... بگذریم جا داره از باران عزیز به خاطر پیام های پر مهرشون تشکر کنم که حضور سبزشون همیشه مایه دلگرمیه منه و دیگر دوستان مهربان ...

بچه که بودم همیشه دوست داشتم یه ستاره تو آسمون داشته باشم به آسمون نگاه می کردم یه ستاره رو نشون می کردم و می گفتم این ستاره منه اما فرداش تو انبوه ستاره ها فراموش می کردم ستاره نشون کردم کدوم بود !!!

حالا یه ستاره وجود داره که خیلی دلم می خواد مال من باشه اما نیست ... گاهی میاد یه لبخند می زنه و باز می ره پی گرفتاری هاش ... تو که نمی شناسیش می شناسی ؟! اگه ستاره نباشه حداقل چشماش مثل ستاره می درخشه ... خیلی ها برای داشتنش دندون تیز کردن ! منم یه گوشه نشستم و این جنجال ها رو تماشا می کنم دیگه برای من کار از دندون گذشته !!!

سه شنبه هوای بهاری خیلی لذت بخش بود تو محوطه زیبای فرهنگسرای اندیشه به انتظار استاد معلم نشسته بودم که یه قاصدک کوچولو اومد و آروم روی پاهام نشست فکر کردم از تو خبر آورده اما چیزی برای گفتن نداشت ... آروم فوتش کردم به طرف آسمون شاید بره و جای ستاره نداشتمو تو آسمون پر کنه !!!

" دیر زمانیست زیبا دیگر قاصدکی از کنار آشیانه ام پرواز نمی کند و من نیز هنوز چشم انتظار دوخته ام به رهت "  

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 20:50 توسط غنچه |


 انقدر سادگی کردی که برای دیدنت هم بی بهونه گریستم !!! 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 20:47 توسط غنچه


شاید این طولانی ترین پست این وبلاگ حقیرم باشه ممنونم از توجه و محبت و تحمل نوشته های کسل کننده من .

یک سال دیگه هم گذشت باید نگاهی به گذشته بندازم و رد پاهامو بشمرم ابتدای سال ۸۵ با آشنایی من و شقایق عزیز دوست کوچکم همراه بود و ترم اول دانشگاه ، تابستان آشنایی من با یک ترانه سرا که از این آشنایی جز شخصیت خرد شده ام برام چیزی به یادگار نذاشت ، پاییز ضربه محکم شخصی در قالب دوست ( چه روزای وحشتناکی بود که حتی از یادآوریشم تنم می لرزه مینا هیچ وقت نمی بخشمت مهم نیست وجود کینه در قلب آدمی تا چه حد اثر منفی داره فقط می دونم کاری که تو در حق من کردی جنایتی بود که سنگدل ترین جانی هم نمی تونست انجام بده ازت متنفرم ) ، آغاز دوباره درس و صمیمیت بین من و دوست نازنینم نغمه که اولین کسی بود که آداب شعر و ترانه سرایی رو به من آموخت و من رو مدیون خودش کرد و شرکت در کلاسهای استاد علی معلم و آشنایی با افراد محترم دیگری همچون آقای قاسمی ( مدیر برنامه های استاد معلم ) ، آقای افروز ، خانم منصوره میر فتاح ، زهره گلم با افکار عجیبش ،زمستان آشنایی با یکی از کارگردانان و مجریان تلویزیون که چندش آورترین کسی بود که در تمام عمرم دیدم و باعث شد تنها چشمامو ببندم و فرار کنم ، آشنایی با ترانه سراهای عزیز دیگری مانند خانم ترانه مکرم و خواهر محترمشون خانم بهاره مکرم و برخورد صمیمانه ایشون ، خانم مریم اسدی عزیز که به درخواست کمک من جواب مثبت دادن که روزهای نزدیک عید و شلوغی این روزها چیزی جز شرمندگی برای من باقی نگذاشت مریم خانم در اولین فرصت با شما صحبت خواهم کرد واقعا شرمنده هستم امیدوارم منو ببخشید و امیدوارم بی ادبی من رو هم به بزرگی خودتون نادیده بگیرید .

سال ۱۳۸۵سال خوبی بود چیزهای زیادی فراگرفتم ممنونم از همه شما ممنونم و اکنون در آستانه سال ۱۳۸۶ باید عزمم رو جزم کنم و کفشها و عصای کهنه آهنی ام رو به دست زمان بسپارم و با لباسهای آهنی جدیدم ، با نیرویی قوی تر از سال پیش به جنگ تقدیر بشتابم من باید به هدفم برسم منتظرم باش که شاید امسال آخرین سال انتظار باشه.

متنی که می نویسم مخاطبم شخصی خاص است از تمام ترانه سرایان و شعرای عزیز پوزش می خوام امیدوارم برداشتی مبنی بر توهین از این نوشته نکنند .

پروردگارا دلدادگی جرم است می دانم ، جزایش شلاق نگاههای تمسخر آمیز و طعنه های شماتت بار بر تن احساس است می دانم و می دانم محکومم به سکوت در برابر تمام نا ملایمت ها .

پروردگارا این قلب کوچک من دیگر توان بر دوش گرفتن این بار شش ساله را ندارد دیگر توان این محکومیت را ندارد محکومم می دانم و می دانم تمناهایم بی جواب خواهد ماند .

پروردگارا امشب به درک بزرگی از این دنیای مضحک فانی رسیده ام . من درک کرده ام هیچ شاعری احساس ندارد ، هیچ شاعری گل یاس را نمی بوید  و هیچ شاعری صدای شکسته شدن قلبی را نمی شنود چرا که شهرت احساس کودکانه وی را از او ربوده . قطعا شعرایی که عاشقانه دوستشان داشته ام و شبها در خلوت و سکوت شبانه ام اشعارشان را زمزمه می کردم همینگونه بوده اند : فروغ ، سهراب ، شاملو ، اخوان ثالث ، پناهی و ... دیگر نمی خواهمتان .

پروردگارا من می ترسم ، من برای رسیدن به هدفی که در نگاه دیگران مضحک و کاذب است قدم در راهی نهاده ام که شاید شهرتی در پی داشته باشد . پروردگارا من احساسم را دوست دارم من نثر های صادقانه ام را دوست دارم . نثرهایی که گاه مُزین می شوند به قطره های کوچک اشکم . نمی دانم شاید اگر این هدف مضحک نبود هیچ گاه شاعر نمی شدم . نمی خواهم نثر نویسی پر احساس یا شاعری در خود گمگشته باشم  می خواهم برای مدتی هم که شده دیوانه باشم که گویند دیوانگی هم عالمی دارد . می خواهم همچون دیوانگان با تکه های خرد شده شخصیتم تیله های رنگی بسازم و بی خیال از آوار های سنگین دنیا تیله های کوچکم را به بیخ دیوار هدایت کنم و خنده ای رعب آور سر دهم تا مرا بیشتر بخنداند آن رهگذر عاقلی که از وهم خویش فاصله اش را هنگام عبور با من تنظیم می کند . آری دیوانه باشم بهتر از آنست که نگران تپش نثرهایم باشم و یا شاعری شوم که قلب کوچک احساسش را به خرمنی از غرور فروخته .

دیگر به این باور رسیده ام تنها در داستانهای نظامی است که مجنون از دیدن لیلی از هوش می رود و یا فرهاد از عشق شیرین تیشه بر تن بیستون می کوبد تنها گریه های شبانه فرهاد از دوری هدیه و لرزش صدای آن دو هنگام مشاعره به بانوی جنگل زیبایی می بخشد ! هیچ تمسخری در بر ندارد چرا که همه داستانند و قانون داستان اینست .

اما حکایت عشق من به او خنده ای بر لبان هر شنونده می آورد وگاه قهقهه هایی از ته دل و گاه مِنتی در پی دارد مبنی بر ترحمی که بر من ارزانی داشته اند این احساس آنقدر زیباست که ترحم آنها گاهی مرا به شک می اندازد که قلبی هم در سینه شان برای احساس وجود دارد !!! چرا که ترحم آنها احمقانه ترین احساسیست که می توانند برای من داشته باشند .

هیچ گاه کسی نفهمید که من بیشتر اوقات از هم کلامی و دیدار با او می گریختم و گاه تا مرز بیهوشی پیش می رفتم کسی نفهمید که من در راهی قدم نهاده ام که حتی از تصورم هم خارج بود بتوانم روزی از عهده انجام آن بر آیم .

چه حکایت شیرین و تمسخر آمیزی !!!

بگو می شنوم بگو که چه بی شرمم که اینگونه اعتراف می کنم . نه ! دیگر نظامی نیست که حکایات را به رشته تحریر در آورد تا منظومه ای شود بر باور ساده خواننده !

آری چون دیوانگان چشمانم را می بندم و هر آنچه در دل دارم بر زبان می آورم تا باور کنند به راستی دیوانه ام شاید که کمی از گرم آن نمک اعلاء !!!! که بر این زخم کهنه ام می پاشند کم کنند .

سال نو مبارک با امید موفقیت شما در تمام مراحل زندگی سالی خوش را برایتان آرزومندم

سرتان سبز و دلتان شاد

نوروزتان پیروز

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 21:36 توسط غنچه |