|
دلم را خوش کرده ام روزی ، جایی ، در خلوتی از سکوت ، دور از نگاه نامحرمان شاید که دوستم داشته باشی!!! |
این روزا هر چی می گذره انگار دیوانه تر می شم همیشه هم می گم نمی دونم چرا اما ، اما انگار دارم خودمو گول می زنم من که می دونم دلتنگ تو شدم تو هم می دونی و انقدر توی خودت و زندگیت غرقی که نمی خوای حتی به جواب چرای من فکر کنی . راستی خوابتو دیدم همه گفتن خیره چه کلمه جالبی خیر !!! تا حالا بهش فکر کردی ؟ قراره خوابام خیر باشه ولی این خیر فقط به دست توئه که ... خواب دیدم تو یه جشن من و دوستم پشت یه میز نشسته بودیم تو اومدی رد بشی دوستم گفت بفرمائید و تو مثل کسی که جای مناسبی پیدا کرده صندلی روبروی منو عقب کشیدی و گفتی آره همینجا خوبه و روبروم نشستی آخ اصلا دوست نداشتم بشینی تو که می دونی من همیشه روبروت کم میارم تو خوابمم باید بیای روبروم بشینی تا زبونم بند بیاد ؟ گفتی استاد شعرم چیزایی درباره من بهت گفته من عصبانی شدم که چرا درباره من باهات حرف زده و تو می خندیدی مثل همیشه و جالبه اصلا انکار نمی کردم ! بر خلاف واقعیت که همیشه می خوام بگم تو اشتباه می کنی و تو با خندیدنت بهم می فهمونی نه خانوم جون خودتی . دیروز هم خواب بچمو دیدم خواب دیدم بچه دار شدم وای چه گل پسری داشتم چقدر هم دوسش داشتم سفید و تپل وقتی خواستم بغلش کنم گفتم بیا مامان و اون دستاشو باز کرد تا من بغلش کنم چه حس خوبی بود که هیچ وقت تجربه نکرده بودم . و باز همه گفتن مبارکه ان شاالله که خیره !!! حالا تو چی می گی خیره ؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:55 توسط غنچه |
باز یه وبلاگ جدید دلم برای وبلاگ خودم تنگ شده یه روزی یه کسی اومد گفت بنا به دلایلی ببندش و من بستمش حالا همون شخص ولم کرد تا توی وبلاگ های مختلف سرگردان باشم یادش به خیر یه روزی فقط من بودم که برات می نوشتم فقط من بودم که روزای تولدت همیشه بهت فکر می کردم این من بودم من... ولی حالا هرکسی رو که می بینم داره برات می نویسه همشونم عاشق و دلخسته هستن بعضی ها یک ساله دوستت دارن و بعضی دیگه دو سال بعضی هاشونم چند ماه ولی حالا من چی؟ من ! من که پنج سال و نه ماهه که دوستت دارم دیگه داره حالم از نقشای ته فنجون به هم می خوره . زن فالگیر ته فنجون رو نگاه می کنه و می گه اگه اینجا رو رو سرت نمی ذاری بهت نشون بدم !؟ببین حرف جیمش ته فنجون افتاده و من با دیدن هر حرف از اسمت فریاد می کشم !!! فالگیر می خنده یه خنده مضحک فانی ، دوباره چشم می دوزه به ته فنجون چشماشو ریز می کنه و می گه دوستت داره پریشونته یه دیدار هم دارید و من آروم آروم وعده ها رو می شمرم و نه اون دیدار طلایی فرا می رسه و نه تو پریشونم می شی و من باز با نگاهم به نقشای ته فنجون التماس می کنم ! "در انتهای به هم پیوستن قطره های اشکم تصویرت را به نمایش گذاشته ام تا بدانی زیبایی ات را مبحوس کرده ام در فانوس خاموش چشمانم ."
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 22:15 توسط غنچه |